پیرامون استراتژی

تجربه‌نگاری دانشجوی ارشد MBA

پیرامون استراتژی

تجربه‌نگاری دانشجوی ارشد MBA

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

شنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۱۰ ق.ظ

در آخرین لحظات

همان آنی که فکر می‌کنی دیگر نه امیدی هست

نه راهنمای امیدواری

نه چراغی

نه پل بازگشتی

یک توقف کوتاه

و یک قدم عقبگرد کافی ست

 

غفار یعنی به هم رساننده

مثل اتفاقی که برای استخوان شکسته و گوشت شکافته بعد از ترمیم می‌افتد

استخوان و گوشت به هم می‌رسد

و اثری از زخم نمی‌ماند

اگر اراده و انگیزه و حرکتی به سمت بهبود آن برداریم

 

 

پ.ن:‌ ویدئوی شاهکاری بود. ایده‌اش به خصوص و بعد هماهنگی‌های کلام و تصویر و تاکیدش روی اصل غافلگیری. کار هزار صفحه نوشته و صحبت را می‌کند.

پ.ن ۲: بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید | در این عشق چو مردید همه روح پذیرید | بمیرید بمیرید و زین مرگ نترسید | چو زین خاک برآیید سماوات بگیرید

  • سعیده پیرزاده

اهمیت بسته بندی در کسب جایگاه برتری

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۷ ق.ظ

چند روز پیش، دعوت شده بودم به جلسه‌ی دفاع کارشناسی چند نفر از دوستان و هم‌کلاسی‌های قدیمی. در دانشکده‌ی قبلی ما (هنر)، رسم دفاع کارشناسی خیلی به ژوژمان‌ها (ارائه‌ی پروژه‌ها آخر ترم) نزدیک است؛ یعنی همه کارها را به صورت نمایشگاهی روی دیوار می‌چینند و اساتید به همه‌ی پروژه‌ها به ترتیب سر می‌زنند و با شنیدن کمی توضیح دانشجو نمره‌اش را می‌دهند. 

پروژه‌ها متنوع بود و کیفیت‌ها هم به همین ترتیب. مشخصا بچه‌های هم‌گروه ما که همه با یک استاد مشخص کار کرده بودند، کیفیت کارشان یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود و به نوعی کارهایشان «استخوان دار» محسوب می‌شد. اما چون بسیار کمال‌گرا بودند و احساسشان این بود که نتیجه‌ی مطلوب را نگرفتند خیلی پر و واضح در مورد پروژه توضیح نمی‌دادند. در این بین ارائه‌ی یکی از بچه‌ها خیلی توجه همه را جلب کرد و وسط آن همه استرس و تپق یک جور زنگ تفریح محسوب می‌شد. با یک مقدمه‌ی خوب شروع کرد و گویی برای سخنرانی تد روی صحنه رفته باشد، در مورد چالش‌ها و موفقیت‌هایش در فرآیند پروژه گفتگو می‌کرد. در آخر هم یک کلیپ کوتاه از ساخت یکی از کارها نشان داد و برخلاف همه‌ی دانشجویان توی سالن همه را مجبور کرد از پذیرایی اش نوش جان کنند! کیفیت کارش چطور بود؟ تقریبا افتضاح! یک مجموعه طرح جلد بسیار معمولی و کم جان در خلاقیت. این را نه به عنوان یک مخاطب گرافیک خوانده‌ی سال بالایی، که یک مخاطب معمولی که گاهی لابلای کتاب‌های خیابان انقلاب هم می‌چرخد می‌گویم. اما پیش بینی‌ام درباره‌ی نمره‌اش یک نمره‌ی بسیار عالی است. چرا؟ این سوال را یکی از دوستانم هم پرسید. چون در کوتاه مدت بسته بندی خوب و شیک و خاص، اولین و تنها چیزی است که مردم را مجاب به انتخاب و درد وجدانشان را بعد از این که می‌فهمند انتخابشان غلط بوده کم می‌کند.

عین همین عبارات وقتی صفحه‌ی یکی از آقا زاده‌های سیاسی را در اینستاگرام می‌دیدم با خودم مرور کردم. محتوا؟ هیچ. حرف خاصی برای گفتن؟ اصلا ولش کن. نشانه‌ای از فهم و درک مستقل؟ بابا بی‌خیال! اما اقبال مردم به او؟ اوف! چرا؟ چون ضمن آقا زاده‌‌ی فلانی بودن از نشانه‌های زیبایی شناسی و فراکلامی در پست‌هایش به شدت استفاده می‌کند. این را نه به عنوان مخاطب معمولی، که یک گرافیک خوانده‌ی کمی رسانه شناس می‌گویم.

برای همین معتقدم بدترین نوع عقب ماندگی و پسرفت و درجا زدن در قرن حاضر این است که دستت، ذهنت، فکرت خالی باشد و بازویی و جانی برای کار و تلاش نداشته باشی و صرف داشتن یک نسبت فامیلی و قومی و قبیله‌ای با آقای فلانی و البته با یک بسته بندی خوب و شیک و خاص به مردم خودت را عرضه کنی و بهره‌اش را ببری. 

از آن طرف هم البته و خوشبختانه معتقدم مثل وفاداری مردم به یک برند، که بعد از چند بار مایوس شدن کم می‌شود، یک نقطه‌ای هست که این سر و ظاهر خوب و حرف‌های به ظاهر قشنگ زدن از کار می‌افتد و آقازادگی حنایی است که دیگر رنگ ندارد. پس چندان هم به عاقبت این روند عرضه و ارائه ناامید نیستم، چون در طولانی مدت نتیجه‌اش آگاهی و هوشیاری در انتخاب است.


پ.ن: آقازادگی مذموم است اما مورد خلاف آقازادگی را هم بسیار دیده‌ام. آقایانی را می‌شناسم که از بچه‌هایشان می‌خواهند تا پدر در مصدر قدرت و مسئولیت است، به هیچ عنوان حتی از فامیلی مشترکشان استفاده نکنند، رانت و فرصت پیشکش!

  • سعیده پیرزاده

معماریِ انسان‌ها

يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۰۸ ق.ظ

  • سعیده پیرزاده

عنوان: مدیریت مالی دکتر تهرانی
حجم: 793 کیلوبایت
  • سعیده پیرزاده

تنها خداست که می‌ماند

يكشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ

مهمانی‌ها تمام می‌شوند

این مهمان است که اگر زرنگ باشد، ظرف غذایی، هدیه‌ای، گلدانی، چیزی با خودش می‌آورد برای دلخوشی تا مهمانی دیگری

خیلی دیر می‌شود تا رمضان بعدی

تا هنوز دلمان تر و تازه است و چشم‌هایمان روشن، یک یادگار کوچک، یک عادت خوب برای خودمان تا سال بعد نگه داریم.

  • سعیده پیرزاده

موسایی که عصا نداشت

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۱۲ ق.ظ
دین صحیح

*
موسی صدر را دوست دارم، شاید چون دینِ عملیاتی، دینِ در متنِ زندگی، دین حاضر و قابل استفاده را دوست دارم و دینی که فقط محض خاطر رفع گرفتاری یا در مواقع خطر یا موقع مرگ از روی طاقچه پایینش بیاوریم را نه و به آن معتقد نیستم. امام موسی صدر حامل و پیروِ آیینی از نوع اول بود و در گوشه و کنار زندگی‌اش می‌شد شکوه این بنای بی‌نظیر الهی را دید. بنایی که هم خود در آن زندگی می‌کرد و حظِ زیبایی اش را می‌چشید و هم معمار بخش‌هایی از آن برای باقی مردم بود.
چهارده خرداد سالروز تولد اوست و با این حساب می‌شود گفت چهل سال است که ربوده شده و از او خبری نیست. امسال این ایام از خرداد را به خاطر این همه هم‌نشینی شور انگیز، دوست‌تر دارم.


**
شاید به مناسبت این ایام، خواندن جمله‌ی بالا خالی از لطف نباشد. موسی صدر در کتاب انسان آسمان یک جمله‌ی خیلی کلیدی دارد که من به مضمون می‌نویسمش. می‌گوید اگر یک جا نماز جماعت بر پا باشد و شما ببینید امامِ جماعت مثلا رکوع می‌رود در حالی که کسانی که به او اقتدا کرده‌اند در حال سجده یا کارهای دیگری هستند (و در واقع به امام توجهی ندارند)، نمی‌گویید این چه امامی و این چه جماعتی است؟ خب حکایت ما مسلمانان و امیرالمومنین (علیه السلام) همین است. حکایتِ امامی که نظم و هوشمندی و دقت و تدبیر و همه جانبه نگری‌اش و بلاغتش در کلام و سلیقه‌اش در برقراری ارتباط با مردم هوش از سر مسیحی و یهودی و بی‌خدا برده در حالی که رفتار بسیاری پیروانش بوی پیروی از او را نمی‌دهد. بی‌انصافی نیست؟


***
مدت‌ها قبل به همین مناسبت، یادداشتی نوشتم، که یک بار در همشهری جوان و بار دیگر با کمی ویرایش در سایت امام موسی صدر منتشر شد. اینجا بخوانید.
  • سعیده پیرزاده

شوری که کلمه دارد

سه شنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۳۸ ق.ظ

لپ تاپم که از دست رفت، نزدیک یک سال و نیم آرشیوِ کارهای گرافیکی و یادداشت‌های مطبوعاتی‌ام را با خودش برد. روزهای خوبی که در هر دو زیسته بودم اما همچنان زنده و سر حال به مناسبت‌هایی سر راهم قرار می‌گیرند و خیالشان نیست! 

اواخر ازدیبهشت پارسال بود که تصمیم گرفتم مدتی برای جایی ننویسم، درست خاطرم هست که اصرار دبیر صفحه‌ی یادداشت‌های همشهری دو به هیچ نتیجه‌ای برای این که یادداشتی برای ماه رمضان بنویسم نرسید و پرونده‌ی نوشته‌های گاه و بیگاهم برای این طرف و آن طرف هم بسته شد. کلماتم میل به سکوت پیدا کردند. به این که مدتی به جای سخن گفتن، عمیق و دقیق فکر کنند. شنیده بودم خانم مرشد زاده به یکی از دوستانم گفته «راز گویی» نکنید. نویسنده‌هایی که به جای کشف سوژه خودشان را خرج می‌کنند در واقع بعد از مدتی چیزی جز خودشان برای عرضه ندارند. از سرمایه خرج می‌کنند و تمام می‌شوند، درست مثل عطری که بلااستفاده گوشه‌ای بدون در افتاده باشد. من عطر کلماتی که داشتم را دوست داشتم. آن‌هایی را که از کسی قرض نگرفته بودم و می‌دانستم تعدادشان زیاد و تازگی‌شان نامحدود نیست. بنابراین برای محافظت از جهان شخصی‌ام مصرانه گوشه‌‌‌ی دنیای ادبیات بدون حرکتی نشستم؛ اما بعد از مدتی فهمیدم حتی برای صفحه‌ی ساده‌ی مجازی خودم قادر به ردیف کردنشان نیستم، مگر به سختی.

دوران جدید و پیچیده‌ی فکری من از همینجا شروع شد. از نقطه‌ی گسستن پیوند ارتباطی‌ دلخواهم با جهان. از سکوت کلمات و فروکش کردن شور دنیای ذهنم، که راهی به بیرون نداشت و از آن فاجعه‌تر این که مجبور بودم بخشی از کار خودم را به صورت شفاهی جلو ببرم، که دشوار بود. کلمات برونگرای من، میل به دوری از توجه و اظهار وجود پیدا کرده بودند و این برای هر نویسنده‌ی درونگرایی اتفاقی نیست که به سادگی با آن کنار بیاید.به هر ترتیب، تصمیم دارم دوباره بنویسم. به امیدی که به کار کسی بیاید. همین امید، سرزندگی روزهای زنده‌ی نوشتن را در دلم نو می‌کند و انگیزه‌ام را برای دانستن بیشتر.


+بهانه‌ی این نوشته روبرو شدنم با یکی از یادداشت‌های قدیمی و دلتنگی‌ام برای روزهای یک سال گذشته بود؛ اینجا بخوانید.

  • سعیده پیرزاده

جزوه مدیریت مالی استاد تهرانی - جلسه 1 و 2

شنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۳۴ ق.ظ
  • سعیده پیرزاده